تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی

بسم الله الرحمن الرحيم ... اَللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظيمِ ... وَ رَبَّ الْكُرْسِىِّ الرَّفيعِ ... وَ رَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ ... وَ مُنْزِلَ التَّوْراةِ وَالْإِنْجيلِ وَالزَّبُورِ ... وَ رَبَّ الظِّلِّ وَالْحَرُورِ ... وَ مُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظيمِ ... وَ رَبَّ الْمَلائِكَةِ الْمُقَرَّبينَ ... وَالْأَنْبِياءِ وَالْمُرْسَلينَ اَللّهُمَّ إِنّى أَسْأَلُكَ بوَجْهِكَ الْكَريمِ ... وَ بِنُورِ وَجْهِكَ الْمُنيرِ ... وَ مُلْكِكَ الْقَديمِ ... يا حَىُّ يا قَيُّومُ ... أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذى أَشْرَقَتْ بِهِ السَّمواتُ وَالْأَرَضُونَ ... وَ بِاسْمِكَ الَّذى يَصْلَحُ بِهِ الْأَوَّلُونَ وَالْآخِرُونَ ... يا حَيّاً قَبْلَ كُلِّ حَىٍّ ... وَ يا حَيّاً بَعْدَ كُلِّ حَىٍّ ... وَ يا حَيّاً حينَ لا حَىَّ ... يا مُحْيِىَ الْمَوْتى ... وَ مُميتَ الْأَحْياءِ ... يا حَىُّ لا إِلهَ إِلّا أَنْتَ ... اَللّهُمَّ بَلِّغْ مَوْلانَا الْإِمامَ الْهادِىَ الْمَهْدِىَّ الْقائِمَ بِأَمْرِكَ ... صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ الطّاهِرينَ ... عَنْ جَميعِ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ فى مَشارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغارِبِها ... سَهْلِها وَ جَبَلِها ... وَ بَرِّها وَ بَحْرِها ... وَ عَنّى وَ عَنْ والِدَىَّ مِنَ الصَّلَواتِ زِنَةَ عَرْشِ اللَّهِ ... وَ مِدادَ كَلِماتِهِ ... وَ ما أَحْصاهُ عِلْمُهُ ... وَ أَحاطَ بِهِ كِتابُهُ ... أَللّهُمِّ إِنّى أُجَدِّدُ لَهُ فى صَبيحَةِ يَوْمى هذا ... وَ ما عِشْتُ مِنْ أَيّامى عَهْداً وَ عَقْداً وَ بَيْعَةً لَهُ فى عُنُقى ... لا أَحُولُ عَنْها ... وَ لا أَزُولُ أَبَداً. اَللّهُمَّ اجْعَلْنى مِنْ أَنْصارِهِ وَ أَعَوانِهِ ... وَالذّابّينَ عَنْهُ ... وَالْمُسارِعينَ إِلَيْهِ فى قَضاءِ حَوائِجِهِ ... وَالْمُمْتَثِلينَ لِأَوامِرِهِ ... وَالْمُحامينَ عَنْهُ ... وَالسّابِقينَ إِلى إِرادَتِهِ ... وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهِ ... اَللّهُمَّ إِنْ حالَ بَيْنى وَ بَيْنَهُ الْمَوْتُ الَّذى جَعَلْتَهُ عَلى عِبادِكَ حَتْماً مَقْضِيّاً ... فَأَخْرِجْنى مِنْ قَبْرى مُؤْتَزِراً كَفَنى ... شاهِراً سَيْفى ... مُجَرِّداً قَناتى ... مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدّاعى فِى­الْحاضِرِ وَالْبادى... اَللّهُمَّ أَرِنِى­ الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ وَالْغُرَّةَ الْحَميدَةَ ... وَاكْحَُلْ ناظِرى بِنَظْرَةٍ مِنّى إِلَيْهِ ... وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ ... وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ ... وَ أَوْسِعْ مَنْهَجَهُ ... وَاسْلُكْ بى مَحَجَّتَهُ ... وَ أَنْفِذْ أَمْرَهُ ... وَاشْدُدْ أَزْرَهُ ... وَاعْمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَكَ ... وَ أَحْىِ بِهِ عِبادَكَ ... فَإِنَّكَ قُلْتَ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ: ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِى النّاسِ ... فَأَظْهِرِ اللّهُمَّ لَنا وَلِيَّكَ وَابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكَ الْمُسَمّى بِاسْمِ رَسُولِكَحَتّى لا يَظْفَرَ بِشَىْءٍ مِنَ الْباطِلِ إِلّا مَزَّقَهُ ... وَ يُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُحَقِّقَهُ ... وَاجْعَلْهُ اللّهُمَّ مَفْزَعاً لِمَظْلُومِ عِبادِكَ وَ ناصِراً لِمَنْ لا يَجِدُ لَهُ ناصِراً غَيْرَكَ ... وَ مُجَدِّداً لِما عُطِّلَ مِنْ أَحْكامِ كِتابِكَ ... وَ مُشَيِّداً لِما وَرَدَ مِنْ أَعْلامِ دينِكَ ... وَ سُنَنِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ... وَاجْعَلْهُ اللّهُمَّ مِمَّنْ حَصَّنْتَهُ مِنْ بَأْسِ الْمُعْتَدينَ ... اَللّهُمَّ وَ سُرَّ نَبِيَّكَ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِرُؤْيَتِهِ ... وَ مَنْ تَبِعَهُ عَلى دَعْوَتِهِ ... وَارْحَمِ اسْتِكانَتَنا بَعْدَهُ ... اللّهُمَّ اكْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ ... وَ عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ ... إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً وَ نَراهُ قَريباً ... بِرَحْمَتِكَ يا أَرْحَمَ الرّاحِمينَ... اَلْعَجَلَ ... اَلْعَجَلَ؛ يا مَولاي يا صاحِبَ الزَّمانِ

زمزمه های دلتنگی
..:: ناگفته های دل کوچیکم برای آقای بزرگم :..
نور 55
 

عزيز و يوسف سرزمين دل خشكيده من سلام .

دلم بدجوري برات تنگ شده بود .

خيلي وقته كه ديگه مثل هميشه باهات اينجوري حرف نزدم .

تنها كلامم سخن اشك و آه و ناله هست و بس .

تلاشم تنها تو اين چند وقت راضي نگه داشتن تو بود و جلب توجه نگاه پاكي كه روشن نگه دارنده راه زندگيم بوده و هست .

همه چيز اون جوري كه تو مي خواستي پيش رفت الا كاري كه من كردم .

نمي دونستم اصلا مي تونم دووم بيارم يا نه .

اما وقتي باز بهم التماس كرد تا بين اين همه غريبه باشم دلم چشماشو بست و گفت هر كاري مي خواهي بكن . من ديگه بايد ساكت باشم .

نمي دونم دلت رو باز شكستم يا نه ؟ اما رفتم و از بسته بودن چشماي دلم سو استفاده كردم .

رو به روش ايستادم و تنها دوش شما بود كه نذاشت اونجا به زمين بخورم .

مثل يه كوه دور تا دورم رو گرفته بودين و من با كمال تعجب اون چنان از ديدنش خوشحال بودم كه نمي دونم چه جوري توصيفش كنم .

تحملي كه داشتم حتي براي خودم باور كردني نبود .

اين اراده من به ايستادن نبود كه به پاهام قدرت مي داد .

اين فقط و فقط يه نيروي عجيب بود كه هيچ وقت اينجوري احساسش نكرده بودم . يه توان فوق العاده كه معني امداد الهي اونم با يد تواناي شما رو برام معنا كرد .

هديه اون صبر هم شد آيه 55 سوره نور :

خدا به كساني كه از شما بندگان ( به خدا و حجت عصر ) ايمان آورد و نيكوكار گردد وعده فرموده ( كه در ظهور امام زمان ) در زمين خلافت دهد ( و به جاي امم صالحه حكومت و اقتدار بخشد) چنانكه امم صالحه پيمبران گذشته جانشين پيشينيان خود شدند ، و علاوه بر خلافت دين پسنديده آنان را ( كه اسلام واقعي است ) بر همه اديان تمكين و تسلط عطا كند و به همه مومنان پس از خوف و انديشه از دشمنان ايمني كامل دهد كه مرا بيگانگي بي هيچ شائبه شرك و بي ريا پرستش كنند ، ...

هر دم به بهانه اي تو را ياد كنم

افسرده دلم به ياد تو شاد كنم

بي تو دل من چو كلبه اي محزون است

با ياد تو اين خرابه آباد كنم

 

|+| نوشته شده توسط همسفر در شنبه 1387/01/10 ساعت 20:31 |

تنها به شوق تو
                                                     

تو اینجا نیستی !

              تنهای تنها ،

                        با سکوتی سخت درگیرم

 

و می دانم ،

             اگر دیگر نیایی ،

                       در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !

 

امید بازگشت تو ،

              مرا زنده نگه می دارد و آری

 

تو می آیی !

 

تو می آیی بهانه من ،

 

و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،

           جوانه می زند ،

                     لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد

 

و با تو ،

           تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،

                       تمام لحظه های بی تو بودن را ،

                                 تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،

 

شبیه قاصدک ،

            در دست های باد می اندازد و دیگر ،

                        به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !

 

تو می آیی بهانه من ،

 

تو می آیی ،

             و شوق دیدنت ،

                       این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و

 

تنها به شوق تو ،

 

          سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید

             

 

 

 ماها اجیریم .

می فهمی که اجیر یعنی چی؟

اجیر به کسی گفته می شه که مزد و پاداشش رو قبلا گرفته باشه و الان جز اطاعت هیچ کاری نباید بکنه .

ماها اجیر امام زمانیم . مزد و پاداشمون بودن در اين دورانه و خدمت به حكومت اسلامي .

اين مزد و پاداش ماست .

پس ما به هيچ چيز فكر نكنيم به جز اينكه اجير امام زمانيم و هر انچه كه مي گذرد فقط و فقط به خدمت امام زمان ببينيم .

 

|+| نوشته شده توسط همسفر در شنبه 1386/08/05 ساعت 8:59 |

در دل به جز غم تو تمنا نمی کنم

 

در دل به جز غم تو تمنا نمی کنم

این خانه را به غیر تو در وا نمی کنم

 

ای خال روی تو حجر الاسودم بیا

بی یاد تو به کعبه تماشا نمی کنم

 

آن کعبه سنگ نشانی است که گم نمی شود

حاجی حرام دگر رفت ، ببین یار کجاست

 

خون گشته از فراق دل بی قرار من

امید رفته از دل امیدوار من

 

تنهایی و فراق و غم دوری از حبیب

سخت است برابر غمت ای نگار من

 

گفتن روز جمعه شعبان کنی ظهور

امید داشتم که بیایی کنار من ( آقا جان )

 

شعبان رسید و آمد و رفت و نیامدی

پس کی تمام می شود این انتظار من

 

شعبان نیامدی رمضان کن عنایتی

بگذار پا به چشم من ای روزه دار من

 

این نامه سیاه من رو سیاه تر

شد باعث جدایی اندوه بار من

 

گرچه سیاهرو شدم غلام توام

خادم مگر بنده سیاه ندارد

 

من بنده سیاه عزیز دو عالمم

این را کنید حک رفقا بر مزار من

 

یابن الحسن ....

 

                       **********************************

 

آقای مهربونم سلام .

نازنینم کجای مهدی پیدای من .

نمی دونی آقا جونم چقدر دلم برات تنگ شده .

اونقدر که دیگه حساب ساعت و روز و ماه و سال از دستم در رفته .

از بس نشستم و گفتم می یایی و صدا زدم اللهم عجل لولیک الفرج و نیومدی شدم مضحکه دست و این و اون .

آخه تو بگو عاشقی هم گناهه که این همه به خاطرش منو به تمسخر می گیرن .

چه کار کنم دیوونه ام .

می دونی که ارمغان عاشقی دیوونگیه .

هیچ کاریش هم نمی شه کرد .

 

یابن الحسن می ترسم ...

از دلم می ترسم نه به خاطر اینکه به عشقش ایمان ندارم . نه ...

به خاطراینکه هر چی باشه اونم یه جورایی با یه چیز زمینی مثل جسمم به خاک وصله . نمی تونم ادعا کنم اونقدر بزرگ شدم که بتونم از این جسم خاکی دل بکنم .

 

ترسم از نیومدنت نیست . از اینه که وقتی می یایی من تو رو اونجوری که با عقل ناقص خودم شناختم پیدا نکنم . پس کمکم کن تا قدرت پیدا کنم اونطوری که هستی بشناسمت .

 

ترسم از چشمیه که به خاطر رنگ دنیا طوفانی می شه و به خاطر شکستن دل تو حتی قطره ای از دل سیاهش بلندنمی شه . یادم بده چه جوری باشم که نخوام دلتو بشکنم و بعد دنبال راهی برای جبران باشم .

 

ترسم از دستیه که باید برای تو کار کنه . ترسم از پایی که باید به خاطر تو توی راه قدم بذاره . اما شاید اگه تنهاش بذاری اشتباه عمل کنه و اشتباه بره . اونوقت وای به حال من و روزگار من اگه بخوام راهمو از راه تو جدا کنم . سشیاهی با من همراه می شه و تباهی همسفرم . فریاد رسم باش تا بمونم و بتونم بشم یه مهدوی واقعی .

 

بشم یه بچه مسلمون که همه بگن این عشق مولاشه که راهنمائیش می کنه ....

 

می دونم تنهام نمی ذاری .

می دونم همه ترسم تنها و تنها از خودمه .

چون تو مولایی نیستی که بنده هاتو رها کنی .

 

یا حامد و به حق محمد

یا عالی و به حق علی

یا فاطر و به حق فاطمه

یا محسن و به حق حسن

یا قدیم الاحسان به حق الحسین ....

اللهم عجل لولیک الفرج و عافیه و النصر

 

آمین

 

|+| نوشته شده توسط همسفر در پنجشنبه 1386/06/22 ساعت 8:42 |

 

آقا جوونم : سلام .

خوبی عزیز دل من ؟

قبل از هر چیز باید بدهیمو صاف کنم . البته نمی شه بدهی که به شما دارم رو صاف کنم .

ممنونم . خیلی آروم شدم . رفتن به خونه و دلداری بابا برام خیلی عالی بود .

با اینکه ۱ روز بیشتر نبود اما ...

خستگی تنها کوله بار دلم و چشمم بود .

از دلم و از چشمم گرد ترس ندیدن دوبارشو گرفتی تا سبک تر شه .

وقتی باز تونستم روبروی ایوون طلا واسم و باز آروم آروم همراه دلم راهی آسمونها بشم یادم رفت چقدر دنیا و غمش به پاهام زنجیر زده .

الهی همسفر فدای قدم مبارکت بشه . . .

کی می یایی تا خودم به پات بیفتم و بگم چه جوری مخلصتم .

راستی ...

نمی دونم چرا وقتی از حرم رضا می نویسم دستام بوی ضریح رو می ده .

احساس می کنم بازم راهی شدم و مثل این بار یه هو سر از صحن آزادی در آووردم .

خسته ام مهربون اما از خودم و دنیایی که توش ترس از غرق شدن هست و رها کردن دست شما .

یه وقت اگه دیدی من بدی کردم و نادونی تو دستت رو باز به من هدیه بده .

بدی منو نبین و تنهام نذار .

می دونی که تنها با ذکر خدا و یاد شما و حضور نازنین سمانم هست که دردها رو تحمل می کنم .

دیگه یاد گرفتم ساکت باشم . آرووم آرووم .

فقط واسه شما حرف بزنم و درد دل کنم .

می دونم رها نمی کنید اونی رو که جز شما آشنایی رو نمی شناسه و نمی بینه .

دوستتون دارم به مولا ....

 

|+| نوشته شده توسط همسفر در چهارشنبه 1386/04/13 ساعت 18:59 |

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
 

گر نعمت وصل تو برازنده من نيست
بگذار که در سايه ديوار تو باشم

مرو كه درد مرا با نگاه چاره كني
بخند تا كه شبم را پر از ستاره كني

تبسم تو دلم را ستاره باران كرد
رسم به ماه اگر خنده ي دوباره كني

به دانه دانه ي اشكم نگاه كن اي ماه
 كه از ستاره فزون است اگر شماره كني

به عشق در برت آيم اگر اجازه دهي
به شوق جان بسپارم اگر اشاره كني

عقيق بوسه به لبهاي من نگين وفاست
نهم به لاله ي گوشت كه گوشواره كني
چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پيداست
در اين آشفته اندوه نگاهم
تو را مي خواهم اي چشم فسون بار
كه مي سوزي نهان از ديرگاهم
 چه مي خواهي ازين خاموشي سرد ؟
زبان بگشا كه مي لرزد اميدم

نگاه بي قرارم بر لب توست
 كه مي بخشي به شادي ها ؟ نويدم

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغي در شب تارم برافروز

به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ريز اين سكوت آشناسوز

 

هوشنگ ابتهاج

 

 

 

دلم تنگ است برای کسی که تمام زندگی و هستی من است .

دلم تنگ است برای آنکه یک گوشه چشمش غم عالم ببرد و مرا هوش از سر .

دلم برای کسی تنگ است که امید دیدنش مرا به فردای تیره ام امیدوار می کند .

دلم برای کسی تنگ است که تنها راه روشن زندگی سیاه بیچارگان شهر زمین است .

دلم تنگ است برای تو .

مهدی فاطمه و یار همیشه بیدار من باز و فقط به خاطر تو می نویسم .

نمی دونم از چی .

اما می دونم دلتنگی داره داغونم می کنه .

یه اتیشی تو دلم داره هر روز بیشتر از قبل گر می گیره و تنها نگاه توئه که می تونه ابی رو سوختنش باشه .

 

آقام مهربونم .

نازنین . نمی گی ما بچه مسلمونایی که تو این تاریکی تنها به امید چراغ روشن خونه تو داریم قدم بر می داریم از دوریت دق می کنیم !!!!

آخه بابا ما هم دل داریم .

اگه بر خلاف بقیه عشقمون توی که گناهی نداریم .

اگه بدیم و دل سیاه داریم چه کنیم که تنها دردمون و تنها درمونمون عشق تو و دیدن توئه.

دلت می یاد اونو از ما دریغ کنی عزیزم .

 

می گن اگه بخواهی آقا نگات کنه باید سعی کنی تو یاد بگیری چه جوری بهش نگاه کنی.

چه کار کنم که بتونم اونجوری که دوست داری به یادت باشم و به جا پاهات نگاه کنم .

آخه من لایق نگاه کردن به تو نیستم .

 

 

می دونم چقدر روم سیاهه و چقدر تو مهربونی .

فقط آخرش باید یه چیزی بگم . . . .

 

 

 

خداوند به حضرت داوود (ع) وحی کرد :

 

« ای داوود ! آنچه را که می گویم بشنو - و کلام من حق است -  : به درستی که من بر بنده های گناهکارم مهربانترم از خود او برای خودش ؛  من بنده ی خودم را دوست دارم ، برای این که او مرا دوست دارد ؛ و من از او شرم دارم ، ولی او از من حیا نمی کند و نافرمانی مرا می نماید . »

 

 

 

حالا این تو و این دل من و این کرم خدا .

 من امیدوارم بهش . آخه تنها بهونه من با این دل سیاه واسه حرف زدن باهات همینه .   

 راستی یادت نره تو نماز شبهات من ( ستاره و سمانه ) و هم دعا کنی نازنین .

به خدا خیلی دوستت دارم . مخلصم درست و حسابی .

 

 

                                                                

|+| نوشته شده توسط همسفر در سه شنبه 1386/01/28 ساعت 18:4 |

در تماشای تو چشمی سر به راه آورده ام
 

در تماشای تو چشمی سر به راه آورده ام

بختی اما مثل گیسویت سیاه آورده ام .

 

نازنین مهدی من . دوباره اومدم و می خوام برات از دلم بگم . دیگه غصه بسه . لحظه های عاشقی ، اونم عاشقی واسه عشقی که شما دادید همیشه برام قشنگ و شادی آور بوده . امروز هم دوست دارم از دلم بگم . اینبار از شادی هاش .

آخه چند روز پیش یکی بهم گفت چرا پستهات یکی در میون نا امیده و یکی امیدوار . نتونستم درست و حسابی جوابشو بدم . چون حرفهامو نمی فهمه . اما تو که خوب می دونی چرا . همین که می خوام یکمی . فقط یه کمی بد بشم و خستگی دنیا رو دلم اثر کنه با روی ماهشو و با کلماتی که آئینه حرفهای شماست باز امید و زندگی رو به من هدیه می ده . خوش به حالم که شما رو دارم . و خوش به حالم که لایق مهر بی کرانتون واسه دادن این هدیه بزرگ بودم .

 

می خوام امروز تکه های از زمزمه های دلتنگیم برای سمانم رو باز با هم مرور کنیم . می دونم موقعی که می نوشتم و می خوند . شما قبل از اون به عشق من لبخند می زدید . یادتونه . . .

 

... حالا وقت آن است که آئینه را برداری و و در آن تصویر چشمان منتظر مرا در لحظه ی سوختن بدون خود ببینی تا باز در هوایی که عطر عاشقی بیداد می کند تنفس کنی .

آری ! باور کن .

من عاشقت نیستم تا بیازارمت .

دوستت ندارم تا به حضورت عادت کنم .

حس من ، حس نابی است که بودنم را بودن تو ، نبودنم و دوری از تو را دیوانگی من معنا می کند .               

                                                                                  25 آبان 84

 

یکم بریم عقب . . .

 

... آئینه دلت پر از ازدحام لحظه ها و فریادهاست ، رهایش کن ! ...

اما به خاطر بسپار چشمان خیس و منتظر مرا در حضور حس ناب عاشقانه زیستن ، با تو ! ...                               

                                                                                  21 آبان 84

 

بازم عقب تر :

 

یک لبخند تو کافی است تا باز زنده شوم .

یک نگاه تو بس است تا عاشقتر شوم .

و اشکت با من چنان می کند که گویی اجل با آدم .

نگاه کن ! پروانه های روی دیوار پرواز مرا به سوی تو تکرار می کنند .

چشم هایم را ببین به دنبال قدمهای نفست روانند .

بالهایم مرا به پرواز وا می دارد و پاهایم مرا به رفتن . کوله بارم خبر از سفر می دهند و چشم هایم از انتظار . باید برم . آری باید برم . اما . . .

 

دلم مرا به ماندن می خواند . ماندن در کنار تو . می مانم . آری می مانم .

ببین ستاره ها را ، میان تاریکی شب چه امیدوارانه می درخشند و خیال مرا با خود به ژرفای خواستنت می برند .

 

دیدن بس است . حالا گوش کن . چشمهایت را ببند و دستهایت را به من بده .

 

گوش کن ! دست نوشته های پنهان شده میان کتابها ، در کتابخانه آواز می دهند و خاطره ها میان ذهنمان هیاهویی به راه انداخته اند . خاطره هایی زلال و بکر که دست ویرانگر زمان و گرد فراموشی نتوانسته پنهانشان کند و هنوز تازه و روشنند . بیا باز هم به سراغشان برویم .

 

گوشهای دلت را باز کن و بشنو که دلم به تو چه می گوید . باور کن . دوست دارم سقف را یکباره بردارم و بدون هیچ مانعی آسمان شب را لمس کنم .

و بدون هیچ ترسی فریاد کنم :

 

دوستت دارم .              

                                                                                  20 آبان 84

 

نرگسم . تو شاهد همه این عشق بازی ها بودی . اینا مال سال قبله و من که یه دل عاشق دارم که هر روز بیشتر از روز قبل دیوونه می شه ....

نگفتنش بهتره . مگه نه .

می دونی الان و تواین شرایط چه حالی دارم . هیچ کس نمی فهمه درد دلمو جز تو مهربون .

تویی که بر خلاف همه آدمها همیشه درکم کردی و تنها موجودی بودی که بعد از خدا کمکم کردی که به عشقم برسم .

گذر زمان و اراده خدا بدجوری آدمها رو امتحان می کنه . منم در حال حاضر سر جلسه امتحانم . امتحان دوری از گلی که می دونید چقدر بهش احتیاج دارم .

 

اما باشه . حرفی نیست . منم راضیم . به دو دلیل :

 

یکی این که شما اینجوری می خواهید و منم باید یه جوری ثابت کنم که حرفهام ادعا نیست . اون راهیه برای رسیدن به شما .

و دومی این که وعده شما رو هرگز فراموش نمی کنم : " صبح نزدیک است "

 

یه خواهش دارم بابا مهدی .

هر کی رو که خیلی دوست داری طعم عشق واقعی رو بهش بچشون . اونو از این نعمت بزرگ الهی که خیلی ها تو ان دنیا تنها اسمی ازش شنیدن ، بی بهره نکن .

 

خیلی دوستت دارم . بازم می یام . خیلی زود . اما دلم برا این جور نوشتن و گفتن از گلکم خیلی تنگ شده بود .

دوستتون دارم . هم شما رو و هم سمانم رو .

 

مخلصیم . . . همسفر .

 

|+| نوشته شده توسط همسفر در سه شنبه 1385/12/22 ساعت 10:8 |

..:: بابایی دوستت دارم به خدا ::..

 

زندگی با تو چه زیباست نمی دانی تو

دل من غرق تمناست نمی دانی تو

شوق دیدار تو در باغ دلم میشکند

بلبل مست تو تنهاست نمی دانی تو

دل به سودای تو هر شب به سحر میبندم

بی تو هر شب . شب یلداست نمی دانی تو

با من از سنگ دلی غصه مگو می دانم

غصه در چشم تو پیداست نمی  دانی تو

(برگرفته از http://www.kahkashane1.blogfa.com )

 

اما نه ؟ !!!!

تو می دونی من چی می کشم و تو دلم چه خبره ؟؟؟؟

تو می دونی اشکهای شبونه چه آتیشی به وجودم زده ؟؟؟؟

تو می دونی چقدر دوستت دارم و مثل معشوقه های زمینی بی وفا نیستی مهربونم ؟؟؟؟

( البته به استثنای گل قشنگی که هدیه شماست . سمانم رو می گم . بهتر از من می شناسیدش . )

راستی :

نمی دونم چرا امروز سمانم رو به جوون شما ولی به یه اسم دیگه قسم دادم .

چرا گفتم جوون بابا راستشو بگو ؟؟؟؟

چرا بهتون گفتم بابا ؟؟؟؟

درسته شما منو به عنوان دختر کوچیکتون قبول کردین . این لطف شماست . اما نمی دونم تو لحظاتی که فکر می کردم دیگه دوستم ندارین این کلمه رو که هیچ وقت جرات بیانش تو دلم نبود رو گفتم .

دست خودم نبود شما رو بابا خطاب کردم .

ولی خدائیش کیف کردما عزیزدلم .

داشتن بابای مهربونی مثل تو برام یه افتخاره نازنین .

می دونم خیلی مونده تا توی مکتب عاشقا منم عاشقی رو یاد بگیرم بهترینم .

اما با تمام بدی هام با تمام بچگی هام با تمام ...

بازم دوستت دارم آقا جونم .

بابا جون مهربونم .

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوستتدارم .

می دونم مامان فاطمت خیلی برات عزیزه . تو رو به آبروی اون مهربون عاشقی رو به من یاد بده تا لایق کرم و مهرو وفاتون باشم .

باشه .

 

|+| نوشته شده توسط همسفر در پنجشنبه 1385/12/17 ساعت 18:14 |

آقا جوون دلم گرفته
 

سلام نازنین من .

خوبی آقا جوونم ؟

الهی من فدای اون دل بی کرانت بشم .

دلم برات تنگ شده اقا جونم . نمی دونم چرا و چی می خوام بگم . اما فقط دلتنگی وادارم کرد برات بنویسم . هیچ چیز واسه گفتن ندارم . یعنی دلم همه حرفها رو جلو جلو گفته . اما می دونی چیه آقا جوونم ؟

دیشب وقتی با سمیرا حرف می زدم و براش از شما می گفتم تاثیر حرفهامو رو دل داغونش احساس می کردم . اینو از سکوتش و از گریه های بی صداش می فهمیدم .

ولی وقتی تلفن رو قطع کردم هیچ کدوم از اون حرفها رو یادم نمی یومد ( چون هیچ کدوم از اون حرفهای حرفهای من نبود . ) جز یکی : گفتم هیچ اتفاق و عملی تو دنیا اول بی هدف و بعد بی حکمت نیست . تا دیشب قبل از تلفنش نفهمیدم حکمت اینکه تلفن من که باید شش روز قبل قطع می شد چرا قطع نشده چی بود . اما بعدش خوب فهمیدم چرا ؟

چون باید یه چیزهایی برام یادآوری می شد . یه چیزهایی که همیشه عشقم یادآوری می کرد . اما چون نبود خودتون اونها رو به من یادآور شدید .

نمی دونم چرا اینقدر دوستم دارید و دوستتون دارم .

هر موقع خلوت اطراف زیاد می شه یه جوری بهم حالی می کنید که تنها نیستم . هر چه قدر هم که اون یعنی جسمش نباشه .

اما یه چیزی رو خوب می دونم :

اونم اینه که خدا وکیلی بی تو بودن خیلی سخته مهربونم .

کاش تلخی ها ادامه داشته باشه اما تو باشی . دلم برات تنگ می شه .

من که می دونم هستی و بازم دلتنگتم . اگه یه روزی بهم بگی دیگه ارزش نداری و من می رم نمی دونم باید با دل خستم چه کنم .

نرگسم . بعضی چیزها که خودت خوب می دونی بدجوری دلمو می سوزونه . اون ارتباط صمیمی و تنگا تنگ با . . . .

کاش منم لیاقت داشتم . اما این کاش فقط یه آرزو هست .

دیشب وقتی سمیرا ازم پرسید بزرگترین آرزوت چیه و من هم گفتم به این نتیجه رسیدم که تحقق اون تنها در گرو پذیرش من از طرف شما به عنوان کنیزتون هست .

بارها پرسیدم اما هیچ وقت جوابی بهم ندادین تا یه کمی آروم بشم . باز می پرسم و می خوام که افتخار بدین و جواب سئوال منو بدید :

چه کار کنم که . . .

آقا جونم . نکنه دیگه دوستم نداری که جوابمو نمی دی . تو نباشی من دیگه دووم نمی یارم . خسته شدم . بسه دیگه . چقدر دوری . چقدر آوارگی . چقدر بی تو بودن . تو رو خدا به آقام حسین جوابمو یده و تنهام نذار .

باشه . . .

 

|+| نوشته شده توسط همسفر در دوشنبه 1385/12/14 ساعت 17:42 |

..:: لبخند دوباره ::..
 

سلام آقا جونم . . .                                                           

عزیز دلم خوبی ؟

خیلی دلم برات تنگ شده بود . برا خنده هات و نگاه مهربونت که شادی و امید توش موج می زد .

می گفتی که اگه شیعیان ما ناراحت باشن ما هم غمگین می شیم اما فکر نمی کردم من هم جز ...

الهی قربونت برم مهربونم .

این یه ماهی که حسابی غم تو دلم خونه کرده بود خندتو ندیدم . دلم واسش تنگ شده بود . فکر نمی کردم خنده هام خوشحالت کنه . اما وقتی امروز بعد از یک ماه درست و حسابی با گلم بودم و خندیدم لبخند رضایت رو دوباره تو صورت مهربونت احساس کردم .

خیلی خوشحال بودم .

تمام وجودم روحی دوباره گرفت وقتی امروز هم اونو بهم دادی و هم لبنخند مهربونت رو .

من دیوونه یه نگاه شمام . خودت خوب می دونی .

نازینینم . تنهام نذاری ها . خیلی تنهام . می دونی که چرا ؟ !

مگه نه ؟ !

ولی می دونم تا شما باشید من تنها نمی مونم . آخه اونی رو که شما نگاه کنید تمام دنیا نمی تونه بدش کنه و مهرشو از دلتون بیرون کنه .

نمی گم دختر خوبیم اما می دونم مهر شما بهم آبرو داده فداتون بشم .

یه خواهش . . . . . . . . .

می دونم زیادیه . اما اینو هم بهم اثبات کردید که مهر شما بی کرانه . پس با جسارت کامل اینو ازتون می خوام :

می شه بازم در حق من لطف کنی و بقیه راه رو هم خودت همراهم باشی . می دونی که منظورم چیه . مثل همیشه تو بگو کجا کی چه کار کنم . خوب . می شه ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

می دونم مهربونی مثل تو اینو هم از من دریغ نمی کنه .

من یه دنیا دردم و تو یه دنیا درمان . من یه دنیا یاس و تو یه دنیا امید . من یه دنیا رو سیاهی ام و تو یه دنیا سپیدی . من یه دنیا تاریکی و تو یه دنیا روشنی . مگه می شه من رو تو این حال تنها بذاری کریمم .

مهرت چیزیه که با گوشت و پوستم آمیخته شده و قبل از سمانم جز جدانشدنی وجودمه .

امروز آرومم . خیلی آروم و من باز اینو مدیون شمام .  

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مخلصیم . نوکر شما همسفر . . .

 

|+| نوشته شده توسط همسفر در چهارشنبه 1385/12/02 ساعت 18:53 |

دلنوشته به خط خون

 

                                               تو دلم یه دنیا حرفه که می خوام بگم براتون

                                               تو بگو به من کجایی تا ببوسم خاک پاتون

                                               آقا جون دلم گرفته مثل آسمون پائیز

                                             می دونم مرغ دل من دوباره کرده هواتون

                                           با خودم یه نذری  کردم که اگه تو رو ببینم

                                              با همون نگاه اول جونم و بدم براتون

 

                                              گل زهرا، گل زهرا